خرید بک لینک
یکی در این مطلب، جزئیات مربوط به «یکی» ارائه شده است. و با او دنیا را به هم بریز نشود که پیر بشوی وحسرت یک قهقهه از ته دل یا یک جوک خیلی مسخره به دلت مانده باشدبدو ، بپر ، بخند ، جیغ بزن ، باهاش غذا درست کن ، فروشگاههای زنجیره ای برو توی دشت یخ زده چادر بزن و بعد از صبحانه ظرف بشور و گیر پلیس بیفت ...دوستش بدار و این را به او بگو ، چون نمیشود که نداند نمی شود که مثل بقیه حرف ها آن ته مه ها نگهش داری که یک روزی به او بگوییچون باید بداند دوستش بدار و بگذار دوستت بدارد بی آنکه بترسی ، چون بعضی وقتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 16:40

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «عزیز لعنتی» را در ادامه بخوانید. قم عزیز لعنتی ازت متنفرم ، از روز اولی که اومدم و باچادر رفتم تو خیابونا ، بدون هیچ آرایشی با حجاب همش بوق بوق بوق که سوار ماشینشون شیم ، از وقتی که مردی که بچه بغلش بود و اشاره بهم میداد ، از سنگینی نگاه مردات ، از تیغ زدن راننده هات برای مسافرای غریب ، از وقتی که اگه تو تار موهامون بیرون بود کلی تذکرمیخوردیم مگه چقدر دقت میکنن که هرکسی موهاش بیرون باشه رو میبینین ، تا همین دیروزی که خونواده م با کلی ذوق و شوق اومدن دنبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 16:40

بخاطر بودن اون اومدم

حالا بخاطر نبودن اون میرم ...

دیگه حتی دیدن عکسمم واسش فرقی نداره

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

دارم کم کم عادت میکنم به اینجا اون سختیای اولو نداره

زمان مث باد میگذره ... نه مث سرعت نور

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

چقدر سخته بین موندن و رفتن

عقل رفتنو میگه و دل ....

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

قم عزیز لعنتی ازت متنفرم ، از روز اولی که اومدم و باچادر رفتم تو خیابونا ، بدون هیچ آرایشی با حجاب همش بوق بوق بوق که سوار ماشینشون شیم ، از وقتی که مردی که بچه بغلش بود و اشاره بهم میداد ، از سنگینیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

یه سری آدمها هستن ظاهرشون آدمه اما درونشون برفه، خالصه ،نابه، اینارو باید فرشته صدا زد اینبار آدم ها باید برا این فرشته ها سجده کنن ... یکی مث مریم ... ندیدمش ، اما دلم براش تنگ میشه منو ندیده اما هرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

نبینم ناراحتیتو خانومی ، ان شالله لبت خندون و تنت سالم باشه ، حتما برای بهبود تمامی احوالت دعا میکنم مخصوصا حال روحیت که هرچی دردجسمه از روح میاد ، ازدور روی ماهتو میبوسم چشم انتظار لحظه نزدیکی میشم

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

ماها فقط وقتایی که روی منبر میریم خوب و قشنگ حرف میزنیم ، اما پایین ک میایم یه آدم دیگه اییم

تو دنیای مجازی حرفا و جملات خوبی میزنیم ومیگیم که حتی خودمونم بهشون عمل نمیکنیم ...

کاش آدم ها شبیه حرفاشون بودن ...

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 15:34

دیگه حال و حوصله اینجا نوشتنو ندارم ، چیزیم اگه مینویسم تو اینستاس، و بعدش به دفترم رومیارم ...و بعدش

نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 13:57 توسط سمنا|

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:36

معرفت ... نمیدونم دقبقا تعریفش چبه

اما میدونم چیزیه که خیلیا ندارن ...

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:55

هنوز نمیدونم کار درستی کردم که ارشدخوندم یا نه

کار درستی کردم که دور از خونواده م موندم یا نه

کار درستی کردم که اینجا رو انتخاب کردم یا نه

نمیدونم ...

حالا برای فرار از این سوالا دارم خودمو سرگرم میکنم ... باید خو بگیرم به تنهایی به ادمای جدید

تصمیم گرفتم دنبال کار هم باشم شاید اگه سرگرم باشم کمتر درگیریات ذهنی سراغم بیاد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:58 توسط سمنا|

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 22:18

دلم سفر میخواد ... یه سفر به هر آن کجا گه باشد ...

سفر مجردیم دلم میخواد ، خخخ

بعد ترم حتما میرم

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 20:8 توسط سمنا|

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 2:26

هنوز نمیدونم کار درستی کردم که ارشدخوندم یا نه

کار درستی کردم که دور از خونواده م موندم یا نه

کار درستی کردم که اینجا رو انتخاب کردم یا نه

نمیدونم ...

حالا برای فرار از این سوالا دارم خودمو سرگرم میکنم ... باید خو بگیرم به تنهایی به ادمای جدید

تصمیم گرفتم دنبال کار هم باشم شاید اگه سرگرم باشم کمتر درگیریات ذهنی سراغم بیاد

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 21:27

این دومین هفته ای که نرفتم خونه

بچه هایی که با من تو یه سویت هستن همشون تهرانین و بقیه روزا رو میرن خونه

شبا تنهام روزام میشه گفت تنها

دیشب اینقدر گریه کردم که چشام ازبس میسوخت تا ساعت ۳ خوابم نبرد

مامان زنگ زد گفت صدات گرفتس ، گفتم باکسی صحبت نکردم شاید واسه اونه سریع قطع کردم ک بغضم نشکنه باز

میگن برا انتقالی باید یه پارتی کلفت تو قم داشت ... منم جز خدا کسیو ندارم

برچسب: نویسنده: دانیال نجفی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 21:27

صفحه بندی